.  اشعار محرم 99 منتشر شد
 تلگرام سایت مهجه

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حاج حسن خلج

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حاج حسن خلج

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حاج حسن خلج

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حاج حسن خلج

 

 

 

روضه

عاقبت لشگری از تیر گرفتارش کرد

به زمین خوردن در علقمه وادارش کرد

اولین مرتبه اش بود نشد برخیزد

تن بی دست خجالت زده از یارش کرد

دستش افتاد و نیفتاد علم از دستش

رحم الله به شیری که علمدارش کرد

تَرَک خشک لبش رو نمی انداخت به آب

غمِ چندین لبِ تاول زده ناچارش کرد

آبرو در خطر و مشک به دندانش بود

تیرِ نامرد به یک طفل بدهکارش کرد

گر چه خم شد کمر کوه ولی فایده داشت

سجده بر همت دریایی ایثارش کرد

سرِ درهم شده اش را سرِ نیزه بستند

زخمش انگشت نمای سرِ بازارش کرد

شاعر : علی ناظمی

**************

چون اختران عشق ز هر سو به نیزه شد

دانی چگونه ان سر مه رو به نیزه شد

از بس شکاف زخم عمودش عمیق بود

تنها سری بود که ز پهلو به نیزه شد

***************

چی اومده سرت برادر چرا رو خاکایی دلاور

چرا شکسته طاق ابروت خدا کنه نبینه خواهر

تو صحرا پیچیده ناله مادرم

زمینه

توی حرم مصیبته ابه که لبای شیش ماهه بی تابه

تو که همه نگاها به سمت نگاهته برو دعای فاطمه پشت و پناهته

تویی که خدا راضیه از تو و راه تو

برو سلام فاطمه بر روی ماه تو

بودنت داداش من همه دل خوشی منه

بودنت کنار من شبیه بودن حسنه

تویی اب اور من دلاور من برادر من

*************

علم تو تا همیشه بالاست ولی تنت چرا روی خاکاست

تو جونت و دادی پای قرار تو ببین برادر تو خمیده کنار تو

پاشو اومده بالا سرت فاطمه

تو که روی قشنگت و میگیری از همه

وای تا همیشه سایه تو روی سرمه

واحد

دارن نگاه میکنن همه به چشمای نمورم

پاشو نذار پیش دشمنا شکسته شه غرورم

پاشو ببین که همه نگاها به سوی منه

بلند شو عباس که صحبت ابروی منه

بگو چجوری سمت خیمه برم تکیه گاه حرم

بلند شو نگاه کن به من که شکسته دیگه کمرم

نمیتونم از رو زمین پاشم نذار که حیرون صحرا شم

نذار که انگشت نما باشم

**********

نفس زدن های اخرت نفسم برام نذاشته

عناد و کینه روی تنت چقدر بنفشه کاشته

جلو نگاهم روی زمین بازو هات و نکش

**************************

هنوز هم که تو در فکر احترام منی

بس است این همه سختی مده به بازویت

***************************

دارم میمیرم تو رو خدا دیگه پات و نکش

میدونی چند وقتی داداش دلم اسیر درده

برام امون نامه که اومد قلبم و پاره کرده

برای اینکه بدم جوابی به قاتل تو

میخوام که بال و پرم بسوزه مقابل تو

اتیش میگیرم وقتی دختر تو دستم و میگیره

میگه که عمو جون نذار که بابامون دلش بگیره

نمیخوام بری دیگه تشنم نیست

تو پیش بابایی دیگه غم نیست

و اطراف ما هم نا محرم نیست

واحد

من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد

چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد

مریزید آب های بی حیا در این سرازیری

ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد

بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن

کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد

عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی

مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد

خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید

ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد

نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد

میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد

کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما

عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد

شاعر : محسن عرب خالقی

 

تک

باید برای فرش تو شهپر بیاورند

باید برای ارض ادب سر بیاورند

باید برای وصف تو از بین واژه ها

هنگام رزم واژه حیدر بیاورند

باید فقط به خاطر تفریح تیغ تو

هر قدر میشود صف لشکر بیاورند

قدری رجز بخوان که همان اول نبرد

جنگاوران به پای تو حنجر بیاورند

 

 

 

 

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0