.  اشعار محرم 99 منتشر شد
 تلگرام سایت مهجه

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حنیف طاهری

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حنیف طاهری

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حنیف طاهری

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۳۹۵ حنیف طاهری

 

 

روضه

به نام آب، به نام فرات نام شما

من آفریده شدم تا کنم سلام شما

 

نوشته‌اند به روی جبین ما دو نفر

شما غلام حسین و منم غلام شما

 

خوشا به حال پر و بال این کبوترها

گهی به بام حسین و گهی به بام شما

 

تو آن همیشه امامی و ما همان مأموم

به قامتی که گرفتیم با قیام شما

 

تو ماه بودی و نزدیک آب ها که شدی

تمام علقمه پا شد به احترام شما

 

هزار باده، هزاران پیاله می روئید

همین که تیر رسید و شکست جام شما

 

همین که ناله‌ی ادرک اخایتان پیچید

شکست قامت طوبائی امام شما

 

مسیر علقمه را بوی انکسار گرفت

چه حس بی رمقی بود در کلام شما؟!

 

به حال و روز بلندای تو چه آوردند

تمام علقمه پر گشته از تمامِ شما

 

شاعر : علی اکبر لطیفیان

 

زمینه
ای تشنه کنار دریا افتاده علمت سقا
حال مرا نما تماشا می دانی چه شود فردا
داغ تو چه کند با ما حال مرا نما تماشا
خون شد جگر من بی تو قمر من
با ناله ات آخر خم شد کمر من
منتظرت نشسته خواهر
من چه کنم بی تو برادر
*********
ای باغ لاله ی پر پر داغت را نکنم باور
سر تو بر دامن مادر هنگامی که شدی بی پر
افتادی به زمین با سر سر تو بر دامن مادر
ای سرو رشیدم ای نخل امیدم
از من نبریدی از تو نبریدم
بدون تو بی کس و یارم
طاقت داغ تو ندارم

پیش زمینه
ماه منی ماه منی ماه من
شاه منی شاه منی شاه من
جاهل و گمراهم و گم کرده راه
لطف تو پیوسته به همراه من
راه من منزل من
بحر من ساحل من
آشنای دل من
ای جانا اباعبدالله
بی همتا اباعبدالله
از این خانه مران ما را اباعبدالله
لبیک اباعبدالله
****************
جان منی جان منی جان من
یوسف در کلبه احزان من
مور توام مورتوام مور تو
بندگی ات تاج سلیمان من
نوش من نیش مکن
جگرم ریش مکن
دورم از خویش مکن
ز تو من زنده شدم
جان پاینده شدم
مهر تابنده شدم
ای یارم اباعبدالله
دلدارم اباعبدالله
تو را دارم تو را دارم اباعبدالله
لبیک اباعبدالله

واحد(بحر طویل)

چو هوا گشت پریشان و عطش از همه سو ریخت به جان همه طفلان مه تابان بنی هاشمیان رفت به پیش شه خوبان که مرا فرصت میدان بده آقا که رسید است به لبهای همه اهل حرم جان همه طفلان شده گریان شده نالان شده بی تاب و پریشان شکم خویش گذارند به نمهای بیابان همه گویند عمو آب ندارد جگرم تاب ندارد که علی اصغر شش ماهه تو خواب ندارد ، چو شه کون و مکان دید که چشمان برادر شده لبریز غم و اشک یکی مشک به او داد و به لبهاش دعایی که خدا پشت و پناهت دل من چشم به راهت به فدای رخ ماهت ، روی اسبش شد و ی زد طرف علقمه در لشکریان همهمه افتاد و جهان زمزمه می کرد امید همه برگرد مرو علقمه ، به کف باد رها طره گیسو بکشد عالمیان را ز دم تیغ دو ابرو نفسش صبح دمادم نفسش آه نسیم همه عالم همه ذرات جهان محو کمالش ببرد دل ز همه عالمیان ماه جمالش دل من گم شده در زلف کمندش همه گفتند که شیر آمد و ساقی دلیر آمد و فرزند امیر آمد و از ترس نماندند و به قد قامت آن قامت موزون همه خواندند  تبارک و تعالی چنین چهره زیبا چنین قامت والا ، ساقی تشنه لبان مشک به بازو همه عالمیان روی دو زانو هدف آخرشان زیر دو ابرو که به ناگاه کسی دست علمدار خدا را به زمین زد نه نه ولش مشک نیفتاد و به دست چپ خود داد جهان را هدف تیر زنان را کسی دست دگر زد و بازوی قمر را زد و با مشک به دندان طرف خیمه شاهنشه خویان شد و ناگاه زمین شد پر از زلزله  و حرمله با تیر دو تا چشم به هم دوخت عمو سوخت . که ناگاه عمود آمد و بشکافت سرش را به هم دوخت پرش را دو تا چشم ترش را چو تیر آمد و بر مشک عمو خورد همه آرزویش مرد ، صدا زد طرف خیمه ارباب که دریاب برادر که دگر تاب ندارد حرم آب ندارد علی خواب ندارد

تک
برخیز و ای علمدار بار دگر علم زن
سقای عترت من سوی حرم قدم زن
طفلان در التهابند چشم انتظار آبند
سقای من ابالفضل
——-
برخیز و خیمه ها را دوباره با صفا کن
دادی تو وعده ی آب به وعده ات وفا کن
بی تو شکسته پشتم داغ غم تو کشتم
——-
دیگر در این بیابان سرلشگری ندارم
غیر از علی اصغر من یاوری ندارم
برخیز و یاورم باش سردار لشگرم باش

شور

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد
مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده
مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم
کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد
به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

 

 

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0