.  اشعار محرم 99 منتشر شد
 تلگرام سایت مهجه

اشعار شب سوم محرم ۱۳۹۵ نریمان پناهی

اشعار شب سوم محرم ۱۳۹۵ نریمان پناهی

اشعار شب سوم محرم ۱۳۹۵ نریمان پناهی

اشعار شب سوم محرم ۱۳۹۵ نریمان پناهی

 

 

زمینه

میریزه اشکام به روی گونم

رسیده از راه عزیز جونم

بگید به عالم رسیده بابام

عمه کمک کن بلند شم از جام

این سر خونی بهترین پدره

اومده تا من و با خودش ببره

خوش اومدی بابا به این خرابه ها

چی اومده سرت سر زتن جدا

بابا حسین من

********

من و به ماتم دچار میکردی

بالای نیزه چیکار می کردی

من و به دست بلا سپردی

چرا من و با خودت نبردی

میدیدم همیشه تو رو از راه دور

شنیدم بابا جون رفتی کنج تنور

ببین که پیر شدم اخر به پای تو

میخوام که درد دل کنم برای تو

بابا حسین من

********

تو این شبای سرد خرابه

هنوز رقیت تشنه ابه

از وقتی رفتی غذا نخوردم

زود تر از اینها باید میمردم

من خزونیم و تو بهار منی

باورم نمیشه که کنار منی

دیگه بدون من نرو بابا سفر

حالا که اومدی رقت و ببر

بابا حسین من

********

مثل تو لبهام به خون شنسته

سرت شکسته سرم شکسته

اشکات و دیدم بالای نیزه

اشکام و دیدی به پای نیزه

همیشه میمونه عقده دل من

تا صدات میزدم کتکم میزدن

یه بار صدام بکن که بشنوم صدات

کنج تنور بابا اتیش گرفت موهات

بابا حسین من

********

خبر داری که رفتم اسارات

گوشواره هام و بردن به غارت

ببین که پارست رخت اسیریم

ببین شکسته دندون شیریم

من و چشم پر اب من و حال خراب

نمیدیدی من و کاش تو بزم شراب

ای کاش نمیشدم با خولی همسفر

ای کاش نمیدیدم تو رو تو تشت زر

بابا حسین من

زمزمه

بیا جداییمون و حاشا کن

جون رقیه چشمات و وا کن

وا کن دو چشمایی رو که عمریه چش به راهشونم

وا کن دو چشمات و ببین شبیه زهرا قد کمونم

دیگه نرو از پیش من بابای خوب و مهربونم

بابا حسین جان

*******

نشد با سیلی دلشون اروم

جای لگد معلوم رو پهلوم

خیلی خراب حال من دیگه امیدی نیست به فردام

دست خودم نیست بابا جون نمیتونم بلند شم از جام

میخوام ادب کنم ولی دیگه رمق نداره پاهام

بابا حسین جان

*******

فدا سرت که دخترت پیر شد

بعد از تو از این زندگی سیر شد

اصلا مهم نیست بابا جون که از غمت قدم خمیده

فدا سرت اگر کسی موهای سوختم و کشیده

فقط بهم بگو بابا کی سرت و اینطور بریده

بابا حسین جان

واحد

حاضرم پایِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم

جایِ پیراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابایِ من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار که اول پر ِ خود را بدهم…

…پهن کن تا که سر ِ خار نگیرد به لبش

کم اگر بود پر ِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت

نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر

حاضرم پایِ همین سر، سر ِ خود را بدهم

دید ما تشنه یِ آبیم خودش آب نخورد

خواست تا دیده یِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم

پایِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم

 

شاعر : علی اکبر لطیفیان

 

شور

روی لبم واویلا کسی ندیده توی دنیا

که با لبای تشنه سقا بمیره در کنار دریا

یار و علمدار من من و نزاری تنها ای کاش

به فکر غصه های من باش یه کاری کن غریبم داداش

ابالفضل

********

پاشو ببین ای سقا که حرمله سه شعبه بر میداره

میشه رباب دیگه اواره میره رو نی سر شیر خواره

پاشو ببین ای سقا که نقشه ها دارن این لشکر

میان به پشت خیمه اخر برای نبش قبر اصغر

ابالفضل

شور

ای کشته فتاده به هامون حسین من

وی (و ای) صید دست و پا زده در خون حسین من

قتلوک عطشانا ذبحوک عریانا

راس تو میرود بالای نیزه ها

من زار میزنم بر پای نیزه ها

اه ای ستاره دنباله داره من

زخمی ترین سر نیزه سوار من

عمه جان قد کمانم

ای بی کفن چه با این پاره تن کنم

با چادرم تو را باید کفن کنم

من میدوم ولی جانم کنار توست

تا سالهای سال شمع مزار توست

ای حسین ای ضیاء هر دو عینم

با گریه امدم اطراف قتلگاه

گفتی که خواهرم برگرد خیمه ها

بعد از دقایقی دیدم که پیکرت

در خون فتاده و بر نیزه ها سرت

خون گریه میکینم برا ساعت غریبیم برا ساعت اسیریم

خون گریه میکنم تو کجا و ملا عام

تو رو بردنت خرابه دردم از بزم شرابه

 

 

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0