.  اشعار محرم 99 منتشر شد
 تلگرام سایت مهجه

اشعار شب هفتم محرم ۱۳۹۵ بنی فاطمه

اشعار شب هفتم محرم ۱۳۹۵ بنی فاطمه

اشعار شب هفتم محرم ۱۳۹۵ بنی فاطمه

اشعار شب هفتم محرم ۱۳۹۵ بنی فاطمه

 

 

روضه

دست ما نیست گرفتار تو هستیم حسین
از ازل تا به ابد زار تو هستیم حسین

هیچ کس غیر تو ما را به خدا راه نداد
ما پناهنده به دربار تو هستیم حسین

تو نبودی همگی اهل جهنم بودیم
تا خود حشر گرفتار تو هستیم حسین

به کسی ربط ندارد چه گناهی کردیم
ما فقط عبد گنه کار تو هستیم حسین

ما که هسیتم فقط نوکر تو ای ارباب
ما هواخواه و هوادار تو هستیم حسین

اولین گریه کن و مرثیه خوانت زهراست
ما فقط گرمی بازار تو هستیم حسین

مادرت دست مرا دست تو داده، خواهی
یا نخواهی همه سربار تو هستیم حسین

کاسه چشم من از عشق تو سر ریز شده
یعنی آنکه همه سرشار تو هستیم حسین

شاعر : آرش براری

روضه

بال و پر میزنی اما چه کنم پر نکشی؟
ناخنت را به روی سینه ی مادر نکشی

قطره ای آب نمانده است بخواب عمر رباب
شدم  از خشکی لبهات کباب عمر رباب

جگرت سوخت من از سوختنم افتادم
مثل بابات منم به “چه کُنم” افتادم

روزگار تو چرا اینهمه نامرد شده
ای بمیرم چه قَدَر صورت تو زرد شده

شده ای با پر قنداق کفن پوشِ پدر
من دگر تاب ندارم برو آغوشِ پدر

روی دستان پدر تاب بخور زود بیا
پسرم زود برو آب بخور زود بیا

مثل اکبر نشود پیش تو زانو بزند
نگذاری که برای عطشت رو بزند

نگذاری که بیفتد نفسش گیر کسی
نگذاری که به بابا برسد تیر کسی

هر چه شد زود مرا نیز خبر کن مادر
گلویت را جلوی تیر سپر کن مادر

کوفیان هلهله کردند سپس خندیدند
تو شدی بی سر و زود اهل حرم فهمیدند

پدرت کشته  این خونِ جگر می‌گردد
دو قدم سمت حرم آمده بر می‌گردد

دست و پا کم بزن اصغر که پریشان نشود
پدر پیر تو آزرده و حیران نشود

ای جوانه زده رو به خزانم برگرد
جلوی خیمه نشستم نگرانم برگرد

بعد تو بی سر و سامان شده ام ای پسرم
مثل موی تو پریشان شده ام ای پسرم

باورم نیست که با اشک پدر پاک شدی
با همین دست عزیز دل من خاک شدی

تیر خوردی عوض شیر، چرا خندیدی؟
در دل خیمه نشد پشت حرم خوابیدی

ریسمان آمده وقتی که شدم خسته علی
دست من نه ، شده گهواره ی تو بسته علی

کوچکی سر تو اوج بد اقبالی بود
همه گفتند سرِ نیزه ی تو خالی بود

تو نباشی همه به گریه ی من می‌خندند
راه را بر روی ما خنده کنان می‌بندند

آب آزاد شده شیر فراهم دارم
شیرخوارِ به روی نیزه تو را کم دارم

شاعر : حامد خاکی

 

روضه

لالالالا گل گندم تو قنداقه کفن پوشی

لالالالا گل پونه تو خوابی یا که بیهوشی

لالالالا گل زردم لب خشکت ترک خورده

شاید تو خواب ببینی که عمو جون اب اورده

چه لب هایی چه دستایی دیگه مشتم نمیگیری

نرو میدون کجاست بارون ببینه داری میمیری

علی اصغر کجا مادر نگو که تشنه شیری

لالالالا گلوم لالا بالام لالا علی لالا

***********

اخه رو طفل شیر خواره برا چی اب و میبندن

تو داری جون میدی مادر اینا واسه چی میخندن

گرفتت رو دست بابات میون خیمه ها غوغا شد

سپیدی گلوت مادر همون جا بود که پیدا شد

چه حلقومی عجب تیری چه بلوایی تو میدونه

بابات یک دفعه میبینه که اغوشش پره خونه

بالام لای لای علی لای لای

**********

صدای هلهله اومد سه شعبه سر جدا کرده

خجالت می کشه بابات به سمت خیمه برگرده

کنار خیمه خاکت کرد حالا با حنجر پاره

یه قبر واست درست کرده درست اندازه گهواره

میبینم که به زیر خاک تموم پیکرت رفته

گمون با سه شعبه هم یه تیکه حنجرت رفته

زمینه

لالالالا گلم لالالالا بهارم

شمع یک سالگیت و من سر قبرت میذارم

اگه زنده بمونم اگه مادر نمیمرم

برات جشن تولد سر خاکت میگیرم

عمو برا جشنت اب میاره پسر عموتم گلاب میاره

اما همش خواب و خیاله

**********

لالالالا تو خواب دیدم که دندون در اوردی

پاشودی و یه قسره اب واسه مادر اوردی

سر سجاده خود رو به قبله میشینم

دعام اینه که مادر دومادیت و ببینم

شب دومادی تو عزیزم پشت سرت اروم اب میریزم

اما همش خواب و خیاله

*********

لالالالا هنوز مونده لباسات روی دستم

نمیره از خیالم که خودم چشمات و بستم

تو زبون وا نکردی تو که چیزی نگفتی

همه ترسم از اینه روی نیزه بیفتی

وقتی رفتی میگفتم نکنه برنگردی

داغ منو کردی تازه علی چشمت روی نیزه بازه علی

اما اینا خواب و خیال نیست

نوحه

شده غرق خون حنجرم که بی چاره شد مادرم

از این بی وفایی زدم دست و پایی

اغوش پدر شد از غم قتلگاهم

با این حنجره خون نزد حق گواهم

کشته صد بلا حسین ساکن کربلا حسین

 

 

 

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0