ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت | شعر | سید مهدی میرداماد

بازدید: 327 بازدید
ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت

ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت

ای دخت مصطفی که پدر خوانده مادرت

صف بسته انبیا به ادب در برابرت

تو کیستی که خواجه لولاک میشنید

بوی بهشت از نفس روح پرورت

حورا نهاده دست به دامان فضه ات

غلمان گشوده چشم به احسان قنبرت

تا صبح حشر سلسله اولیای حق

مدیون صبر و نهضت شبیر و شبرت

عالم نهاده چهره به دیوار کوچه ات

خلقت ستاده بر در بیت محقرت

گوش علی به زمزمه های سحرگهت

چشم نبی به ماه جمال منورت

عالم ز بحر فیض تو گشتند جرعه نوش

ز آن رو خدای عز و جل خوانده کوثرت

میکال ملتجی به در آستانه ات

جبریل ایستاده چو عبدی به محضرت

با آن که انبیا ز کمالش به حیرتند

در حیرت اوفتد ز جلال تو همسرت

سر تا قدم رسول خدایی خدا گواست

روح محمد است هم آغوش پیکرت

در اقتدار مادری و حُسن تربیت

این بس که همچو زینب کبری است دخترت

در هل اتی و کوثر و تطهیر و قدر و نور

پیوسته بوده ذات خدا مدح گسترت

هرگز تو را به باغ فدک احتیاج نیست

ای باغ خلد عاشق سلمان و قنبرت

تو کز برای سائله ای پیر از کرم

پیراهن زفاف برون آری از برت

باشی سه شب گرسنه به سائل کنی عطا

قوت خود و غذای عزیزان دیگرت

کی در هوای اخذ فدک میکنی تلاش

ای بوده از نخست دو گیتی مُسَخَرَت

بالله از آن مُحاجه کردی که کل دین

افتاده بود در خطر از خصم کافرت

تا حشر هر چه ظلم و ستم میشود به خلق

باشد ز غصب حق تو و حق شوهرت

غصب حقوق حیدر و غصب حقوق تو

بود از نخست نقشه خصم ستمگرت

ای حامی ولایت و ای یار شیر حق

ای از احد گرفته الی خانه سنگرت

بالله قسم عجب نبود گر به روز حشر

پیغمبران تمام بخوانند مادرت

ریزد برات عفو ز دامان فضه ات

خیزد شمیم خلد ز گل های پرپرت

روید گل شفاعت از خون محسنت

جوشد محیط رحمت از حلق اصغرت

از هر کجا عبور کنی میرسد به خلق

بوی بهشت از نفس روح پرورت

یک سو حسن ستاده کنارت به احترام

یک سو حسین با تن بی سر برابرت

نبود عجب گناه تمامی خلق را

بخشد بخون محسن تو ذات داورت

تو بر سوار ناقه بپویی ره بهشت

دنبال سر پیاده همه خلق محشرت

دردا که دائم از ستم بی شمار خلق

دریای اشک موج زد از دیده ترت

آتش زدند بر در دار الولایه ات

سیلی زدند بر رخ از گل نکوترت

یک فرد نه دو تن نه شنیدم چهل نفر

در پیش دیدگان علی ریخت بر سرت

از پای اوفتادی و کردی قیام لیک

دستت به تازیانه جدا شد ز رهبرت

ای شمسه سپهر نبوت روا نبود

ابر سیه کشند به روی منورت

بر فرق و دیده خاک سیه اشک حسرتش

آن کو به اشک خاک نشوید ز چادرت

با خصم دین مبارزه حتی به پشت در

بر شیر حق مجاهده حتی به بسترت

باید گرفت درس علی دوستی ز تو

آن سان که از تو درس گرفته است دخترت

میثم کجا و یاری تو کن کرامتی

شاید شود به نظم جهان سوز یاورت

شاعر: استاد سازگار

 

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

وبلاگ مهجه: www.mohjat.blogfa.com

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net