.  اشعار محرم 99 منتشر شد

جبرئیلی که از او جلوه رب میریزد

جبرئیلی که از او جلوه رب میریزد

جبرئیلی که از او جلوه رب میریزد

به زمین آمده و نُقل طرب میریزد

دارد از نخل خبرهاش رطب میریزد

خنده از لعل لب بنت وهب میریزد

آمنه پرچم توحید بر افراشته ای

آفرین دست مریزاد که گل کاشته ای

پیش گهواره خورشید قمرها جمع اند

ملک و حور و پری جن و بشر ها جمع اند

بعد تو شاید و اما و اگر ها جمع اند

جلوی بتکده ها باز تبر ها جمع اند

ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند

لات و عزی و هبل سجده کنان افتادند

یوسف مکه شدی بس که جمالت زیباست

چه قدر ای پسر آمنه خالت زیباست

رحمت واسعه ای خلق و خصالت زیباست

چه کسی گفته که زشت است بلالت زیباست

ای که در دلبری از ما ید طولی داری

آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری

هدف خلقتی و خواجه لولاک شدی

اِنَما خواندی و از رجس و بدی پاک شدی

یکی یک دانه حق محور افلاک شدی

در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی

ما که از باده پیغمبری ات مدهوشیم

فقط از جام تولای تو می مینوشیم

تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد

از کرمخانه تو هیچ زمان کم نرسد

به مقام تو که درک بنی آدم نرسد

پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد

شب معراج تو از عرش فراتر رفتی

به ملاقات علی ساقی کوثر رفتی

آمدی امر نمایی که امیر است علی

ولی الله و مولای غدیر است علی

اوج فتنه بشود باز بصیر است علی

صاحب تیغ دو دم شیر دلیر است علی

چه بلایی به سر اهل هنر آورده

ذوالفقارش که دمار از همه در آورده

اول ما خلق الله فقط نور تو بود

حامل وحی خدا خادم و مامور تو بود

یکی از معجزه ها سبحه انگور تو بود

دوستی علی و فاطمه منشور تو بود

ما گرفتار تو و دختر و داماد تو ایم

تا قیامت همگی نوکر اولاد تو ایم

پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند

اهل نجران همه در کار شما در ماندند

نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند

نوه هایت همگی سید و سرور ماندند

ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری

صاحب کوثری و حضرت زهرا داری

ای عبای نبوی پنج تنت را عشق است

ای اولو العزم علی بت شکنت را عشق است

یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است

مینویسم که اویس قرنت را عشق است

برده هوش از سر ما عطر اویس قرنی

حرف من حرف اویس است تو در قلب منی

زندگی تو که انواع بلاها را داشت

با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت

خم به ابروت نیامد لب تو نجوا داشت

صبرت ایوب نبی را به تعجب وا داشت

بت پرستی که برای تو رجز میخواند

به خدا مال زدن نیست خودش میداند

ای که در شدت غم چهره بازی داری

چون مسیحا چه دم روح نوازی داری

تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری

به فلانی و فلانی چه نیازی داری

کوری چشم حسودان زمین خورده و پست

افتخار تو همین بس که کلامت وحی است

عشق تو عاشق بی تاب عمل می آرد

قمر روی تو مهتاب عمل می آرد

خم ابروی تو محراب عمل می آرد

خاک پای تو زر ناب عمل می آرد

همه عشق من این است مسلمان تو ام

عجمی زاده و همشهری سلمان توام

 

جبرئیلی که از او جلوه رب میریزد

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.
0