محرم 99 کلیک کنید

خواست با دستش ببندد پلک اکبر | متن شعر | محمدرضا طاهری

خواست با دستش ببندد پلک اکبر را نشد

خواست با دستش ببندد پلک اکبر را نشد

خواست تا با گریه شوید پلک دیگر را نشد

روی زانو چاردست و پا رسیده بر سرش

خواست زینب نشنود لبخند لشکر را نشد

گفت بابایی بگو اما فقط یک با شنید

هر چه میکوشید گوید حرف اخر را نشد

خواست زینب تا که بردارد حسینش را نشد

خواست بابا هم کشد تا خیمه خواهر را نشد

غیرتی اش کرد شاید چشم ها را وا کند

هی نشان میداد خاک روی معجر را نشد

خواست بردارد از این پاشیده در اغوش خویش

دست را پا را نشد تن را نشد سر را نشد

بالای نعش تو پسرم میخورم زمین

اتش گرفته این جگرم میخورم زمین

مویم سپید گشته چنین قد کشیده ای

حق دارم ای پسر پدرم میخورم زمین

دست خودم نوبد که با زانو امدم

پیچیده درد در کمرم میخورم زمین

امروز روز جشن زمین خوردن من است

کف میزنند دو رو برم میخورم زمین

با پهلوی شکسته تو زنده میشود

داغ مدینه در نظرم میخورم زمین

با هر تکان تن تو ز هم باز میشود

جسم تو را چگونه برم میخورم زمین

 

.
.

لطفا اشتباهات تایپی متن اشعار را اطلاع دهید.
کپی کردن اشعار تنها با ذکر لینک مهجه مجاز است.
استفاده تجاری از اشعار مورد رضایت نیست.
.
Mohjat.blogfa.com
Mohjat.net

.

 

 

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.
 شعر و صوت گلچین شور 99
0