داستان طنز جن و بسم الله

داستان طنز جن و بسم الله

داستان طنز جذاب و بسیار خواندنی جن و بسم الله که حتما از خوندنش پشیمون نمیشید.

فردی نیمه شب به واسطه ماجرایی در بیابان گیر کرده که ناگهان جنی روبروی او ظاهر میشود او هر چه بسم الله می گوید جن نمیرود. جن از او ایراد تلفظ میگیرد. نیمه شب در بیابان به او تلفظ صحیح بسم الله الرحمن الرحیم گفتن را آموزش میدهد. داستان طنز جن و بسم الله را بخوانید و بخندید. لطفا نظرتون درباره این داستان رو با ما درمیون بگذارید.

داستان طنز جن و بسم الله

مغازه رو بستم. ساعت ۱۰ شب بود. شایدم ۲۲ شب بود. ولی بیشتر بهش میخورد ۱۰ شب باشه. روز خوبی نبود. از صبح سرم درد میکرد. به زور قرص و یه چیز دیگه خودم و رو پا نگه داشتم. چایی نباتو میگم. میخواستم سوار ماشینم بشم که یادم اومد اصلا ماشین ندارم. موتور دارم. سوییچ موتورم و از تو جیبم در آوردم دیدم یه ریموت بهش وصله دکمشو که زدم یه پراید جلوی در مغازه بود درش باز شد یادم افتاد اصلا موتور و نیاوردم تو خونست امروز با ماشین پسرم اومدم دم مغازه. با اینکه چله تابستون بود الکی بهش گفتم هوا سرده برف اومده ماشینتو بده برم سر کار اونم بنده خدا چیزی نگفت و مقاومتی نکرد و سوییچ و بهم داد و گفت فقط آروم برو چون خیابونا لیزه تصادف نکنی. اینو گفت و یه صابون گلنار تو دستش بود داشت میرفت حموم.

بگذریم، سوار ماشین شدم که بیام خونه تو مسیر تو تاریکی دیدم یه خانومی گوشه خیابون وایساده. دیدم نصفه شبه منم از رو خیر خواهی سوارش کردم. بهم گفت اگر امکان داره تا خونش برسونمش. باز از روی خیرخواهی گفتم چششششم. ما ساکن کرج بودیم خانومه خونشون سمت شیراز بود. تو مسیر بودیم که حالش بهم خورد.

نگه داشتم از ماشین پیاده شد یه آبی به سر و روش زد که حالش بیاد سر جاش یهو دیدم نیست. غیبش زد. رفتم دور ماشین و زیر ماشین و توی ماشین و گشتم نبود. همه جا رو دیدم جز بالای ماشینو. گفتم بذار یه نگاهی به بالای ماشین بندازم دیدم رو سقف وایساده. گفتم خانوم بیا پایین این کارا یعنی چی. اومد پایین. شبِ عجیبی بود. گفت میشه من بشینم پشت فرمون؟ دو دل بودم. با تردید گفتم عیبی نداره بفرمایید.

نشست پشت فرمون و راه افتادیم به سمت شیراز. تو راه یهو زد جاده خاکی. بهش گفتم چیکار میکنی خانوم، راه از این طرف نیست که انگار اصلا گوش نداشت حرفامو نمی‌شنید. وسط یه بیابونی نگه داشت. پیاده شد. منم پیاده شدم. یهو دیدم صداش عوض شد. یه صدای خشن و مردونه. چشماش برق زد. ناخناش بلند شد. سُم در آورد.

نمیدونم چرا اصلا نمی ترسیدم. همین طوری دست به کمر وایساده بودم. بهش گفتم این مسخره بازیا چیه؟ اعصابش خورد شد با صدای وحشتناک گفت من جِنَّم. تا اینو گفت تازه ترسیدم. یه جوری ترسیدم که از هوش رفتم. وقتی به هوش اومدم دیدم بالا سرم وایساده داره رو صورتم آب میپاشه.

قبلا مادر بزرگم گفته بود وقتی جن میبینی اگه بسم الله بگی میره. با صدای بلند ولی لرزون گفتم بسم الله الرحمن الرحیم دیدم نرفت. ترسم بیشتر شد دوباره گفتم بسم الله الرحمن الرحیم بازم نرفت. پاهاشو دقیق نگاه کردم ببینم سُم داره یا نه؟ دیدم آره بابا سُم داره چه سُمی. ازش پرسیدم مگه تو جن نیستی چرا من بسم الله میگم نمیری؟ گفت تلفظت اشتباهه. ح جیمی یا همون ح حوله رو باید درست تلفظ کنی.

شروع کرد بهم آموزش عربی. حدودا نیم ساعتی باهام عربی کار کرد تا بالاخره یه بسم الله درست گفتم. بهم گفت آره همینه. حالا شد یه بسم الله درست. بهش گفتم مگه نمیگی درست گفتم باید الان غیب بشی. تازه بنده خدا یادش افتاده بود باید غیب بشه. تا اینو گفتم غیب شد و رفت. فورا سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم.

تو راه که بودم پیش خودم فکر میکردم اگه یه جن تو آمریکا یا لندن ظاهر بشه مردم بد بخت که بسم الله بلد نیستن چیکار باید بکنن. تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه فورا رفتم خوابیدم. صبح که بیدار شدم خانومم بهم گفت دیشب چرا دیر اومدی؟ داستانو تعریف کردم اما باور نکرد. چند دقیقه همه جا سکوت شد تازه یادم افتاد من اصلا زن ندارم. پسرم اومد گفت بابا سوئیچ ماشینمو بده بعد دوباره همه جا سکوت شد یادم افتاد من اصلا پسر ندارم. وقتی زن ندارم چطوری بچه دارم؟ بعد اصلا یادم افتاد من خودم یه دخترم چطوری میتونم زن بگیرم. به خودم دست زدم ببینم من اصلا واقعا دخترم؟ پسرم؟ آدمم؟ منتظر بودم همه جا سکوت بشه اما نشد. تازه یادم افتاد من هنوز نطفه ام. معلوم نیست دخترم یا پسر.

نویسنده: مجتبی نظری پور

www.mohjat.net

مجتبی نظری پور
۲۶ آذر ۱۳۹۷
84 بازدید