داستان کوتاه برای تو خوب شد و برای من بد

برای تو خوب شد و برای من بد – بخش اول

برای تو خوب شد و برای من بد

۱-خدا کنه بارون نباره

هوا سرد شده بود , دهمین روز زمستون بود . کنار بخاری نشسته بودم داشتم مشقام و مینوشتم و تو فکر این بودم که اگه فردا برف میومد خیلی خوب میشد . مدرسه ها تعطیل و یه دل سیر میخوابم و بعد میرم تو کوچه برف بازی .

تو همین فکرا بودم و به شعله های بخاری نگاه میکردم که یهو صدای باز شدن در خونه به گوشم خورد . دوییدم تو حیاط دیدم مادرمِ . یه سبد پر از ملافه های سفید تو دستش بود . گذاشت تو حیاط بهم گفت مهران جان پسرم بیا کمک کن . رفتم دم در دیدم یه وانت دم در وایساده . پشتش چند تا سبد ملافه سفید بود .

به مامان کمک کردم همه رو گذاشتیم تو حیاط راننده تو ماشین نشسته بود و دستش از شیشه بیرون تو دستش یه  نخ سیگار بود . وقتی راننده رفت اومدیم خونه از مامان پرسیدم اینا چیه ؟ مادرم گفت کار پیدا کردم . با تعجب گفتم : کار ؟گفت : آره , کار . این ملافه ها رو باید بشورم و تا سه روز دیگه تحویل بدم . پول خوبی میدن .

توران خانوم بهم معرفی کرد . خودشم چند وقتی میشه که داره این کارو میکنه . میگه پولش خوبه . بهم گفت بیا بریم که کلی کار داریم . برو تو انباری ۲ تا تشت بزرگ هست بیار . من هنوز به خودم نیومده بودم . یه جورایی مات و مبهوت بودم .

تا شب دیر وقت داشتیم کار میکردیم . هر چند وقت یه بار به مامان خیره میشدم میخواستم ببینم وقتی داره کار میکنه میخنده یا ناراحت ِ . کلا شش تا سبد ملافه بود که اونشب دو تاش و شستیم .

تهِ یکی از سبدا چند تا کلاف طناب بود که مامان گرفته بود برای پهن کردن ملافه ها . طنابا رو بستیم ملافه ها رو هم پهن کردیم . داشتیم میرفتیم تو خونه که بخوابیم یهو دیدم مامان وایساد و گفت ای وای یه وقت بارون نیاد. یه اهی کشید به اسمون نگاه کرد و گفت خدایا بارون نباره .

۲-خداکنه بارون بباره

تقریبا سه ماه پیش که پاییز شروع شد بابا هر روز کارش این بود که میرفت سرِ زمین تا یه سری محصولات زمستونی بکاره کلم و هویج و شلغم . با یه عشقی میرفت سر زمین که نگو و نپرس . کارِ هر روز خانوم جون این شده بود که با اذان صبح بیدار بشه و اقا جون رو صدا کنه نماز بخونه و اب بزاره جوش بیاد که چایی درست کنه برای صبحانه .

البته هیچ وقت نشد که خانوم جون اقا جون و بیدار کنه . چون اقاجون به عشق رفتن سرِ زمین خودش بیدار میشد . نمیدونم چرا من صبح و خیلی دوست دارم .مخصوصا قبل از روشن شدن هوا . یکی از تفریحاتم اینه که بیدار شم و نماز خوندن اقاجون و خانوم جون و ببینم . انقدر نماز خوندنشون خوبه .

بعضی از کلمات حمد و اشتباه میخونن هر چی هم بهشون میگم که دارید اشتباه میخونید قبول نمیکنن . اما مطمئنم نمازای اقاجون و خانوم جون قبول تر از نماز بعضی ادمای دیگست که از سر ریا و پست ومقام گرفتن نماز میخونن و ولضالین و اونقدر غلیظ میگن که نگو و نپرس .

حالا که زمستون شده و هوا سرد تر شده اقا جون میره سرِ زمین و یه سری به زمین میزنه و میاد خونه .فقط منتظر بارونِ . تو پاییز یه مقداری بارون اومد . دهمین روز از زمستون هم گذشتو تا امروز بارون نیومده .

وقتی از دانشگاه برگشتم دیدم اقا جون و خانوم جون کنار بخاری تو خونه نشستن . خانوم جون داشت چایی میریخت تا من و دید گفت بیا که به موقع رسیدی بیا چایی تازه دمِ . موقعی که خواستیم بخوابیم اقا جون رفت دم پنجره وایسادو یه اهی کشید به اسمون نگاه کرد و گفت خدایا بارون ببارِ .

برای تو خوب شد و برای من بد – بخش دوم

برای تو خوب شد و برای من بد

۳-آخ جون بازم هوا آلودست

بی حوصله تر از همیشه بیدار شد . البته بیدارش کردم . انقدر صداش کردم خسته شدم . بازم صبح شد . بازم مدرسه . بازم روز تکراری . ساعت ۷ ونمیدونم چند دقیقه بود که به زور بیدار شد . هیچ وقتم که صبحانه نمیخوره .

هر چی بهش میگم صبحانه بخور میگه نه میل ندارم دوست ندارم حال ندارم . بیدار شد و هر دودقیقه یه بار ازم میپرسید مامان جورابم کجاست . مامان کتابم کجاست . دیشب تا دیر وقت داشت تکالیفش رو مینوشت . هیچ وقت به موقع نمیخوابه . ای کاش مدرسه از ساعت ده صبح بود نه هفت صبح .

تلوزیون و روشن کردم مثل همیشه اول زدم شبکه خبر . زیر نویس خبر و خوندم نوشته بود کلیه مدارس به دلیل الودگی هوا امروز در نوبت صبح و عصر تعطیل می باشد . یه جوری خوشحال شدم که انگار خودم بچه مدرسه ای ام و باید برم مدرسه . زمان ما که بچه بودیم با برف اومدن مدرسه تعطیل میشد زمان این بچه های امروزی با آلودگی هوا .

شرایط هم یه جوری شده که هر روز  مدرسشون تعطیل میشه . تو هفته قبل چهار روز مدرسشون تعطیل شد . زمان ما وقتی برف میومد تو هفته شاید نهایتا دو روز تعطیل میشدیم اما باز هم شانس با این بچه هاست . اما یه خوبی که زمان ما داشت این بود که بهانه تعطیلی مدرسه لذت بخش بود حداقل میرفتیم تو حیاط یا تو کوچه برف بازی میکردیم اما بچه های امروز چی نمیشه با الودگی هوا بازی کرد که تازه چیز لذت بخشی هم نیست.

به سرب که نمیشه شیره زد و خورد . هر بار برف میومد زن داییم برف و شیره درست میکرد . اما بازم شانس با این بچه هاست . وقتی تو ذهنم اینا رو مرور میکردم یه حس حسادتی اومده بود سراغم که تو ذهنم اومد یه شیطنت بکنم و بهش هیچی نگم که مدرسشون تعطیله بزارم حداقل تا مدرسه بره و برگرده اما چیکار کنم که مادرم و رفیق بی کلک .

روپوش پوشیده و کیف رو شونه انداخته از اتاق اومد بیرون خداحافظی کرد که بره بهش گفتم کجا میری ؟ وایسا . گفت معلوم نیست کجا میرم ؟ خودت از صبح ده بار صدام کردی که برم مدرسه . خندیدم و بهش گفتم مدرستون تعطیله . گفت راس میگی مامان, گفتم اره اقای خوش شانس مدرستون تعطیله .

فورا کیفش و انداخت همونجا رو زمین وبا لباسای مدرسش پرید تو رخت خوابش . سرش و از زیر پتو کرد بیرون و گفت راستی مامان چرا مدرسه تعطیله ؟ گفتم به خاطر الودگی هوا . گفت اخ جون بازم هوا آلودست . 

۴-ای وای بازم هوا آلودست

یه بطری شیر از تو یخچال در اوردم و ریختم تو قابلمه وگذاشتم که داغ بشه . کار هر روزم همینه که صبح به صبح شیر داغ بخورم . نمیدونم چقدر تاثیر داره اما میگن شیر داغ برای اونایی که مشکل تنفسی دارن خوبه .

بعد شیر خوردن چند دقیقه ای بیشتر وقت نداشتم که آماده بشم و مثل هر روز برم سر کار . تقریبا هفت هشت سالی میشه که تو یه شرکت تابلو سازی برق به اسم تانیش تابلو کار میکنم .هوا خیلی سرد تر از روزای دیگه شده . اما خبری از بارون و برف نیست . شال و کلاهکردم و اروم قدم برداشتم و اروم در و باز کردم که بچه ها بیدار نشن . رفتم تو حیاط نفس اول و که کشیدم صدای سرفم پیچید تو حیاط .

دخترم پرید تو حیاط و با چشای خواب آلو به یه لحنی که پر از ترس بود ازم پرسید بازم حالت بد شده ؟ انقدر سرفم شدید بود و نفسم تنگ شده بود که نتونستم بهش بگم حالم خوبه با دست اشاره کردم . اشاره دستم میگفت حالم خوبه ولی سرفه هام یه چیز دیگه میگفت . از روز اولی که رفتم شرکت تابلو برق دلم میخواست برم بخش مونتاژ کار کنم .

از بخت و اقبال من کسی رو نمیخواستن . به اجبار رفتم بخش برشکاری . بخشی که همش جوشکاری و فرزکاری بود .وقتی وارد سالن برشکاری شدم همه کارگرا مشغول کار کردن بودن . دو تا از کارگرا داشتن با هم حرف میزدن . تو سر و صدای سنگ فرزای روشن و از پشت جرقه ها شنیدم که یکیشون داشت به اون یکی با لحن اعتراض و غرغر کردن میگفت ما باید سهمیه شیر داشته باشیم . این طوری تا چند سال دیگه پدر ریه هامون در میاد .

تو همین فکرا بودم که به خودم اومدم و دیدم یه ماسک سبز رنگ رو دهنمه و یه سُرُم هم بهم وصل کردن . مثل خواب بود . کسی دور و برم نبود . گیج بودم . یهو دخترم وارد اتاق شد و گفت بهتری بابا ؟ ماسک رو دهنم رو برداشتم و اروم و بی رمق گفتم چی شده ؟ من چرا اینجام ؟گفت تو حیاط انقدر سرفه کردی که نفست گرفت و فشارت افتاد .

منم رفتم به اقا سادات گفتم با هم اوردیمت درمونگاه . حالا بهتری الان ؟ چیزی نگفتم . فقط داشتم به همونروز اول و حرفای بین اون دو تا کارگر فکر میکردم . یاد بچگیم افتادم . وقتی که حدودا دوازده سیزده ساله بودم .

یاد سرفه های بابام . وقتی سرفه میکرد ترس کل بدنمو میلرزوند و سریع رنگم می پرید و سرم سمت بابا میچرخید . بعد هر سرفه بابام مادرممیگفت چقدر بهت گفتم نکش . چرا با خودت لج بازی میکنی . حالا خوب شد . ببین چه روزگاری برا خودت درست کردی . سرفه کردن همیشه برام ترسناک بود .

یادمه وقتی بچه بودم یه بار مادرم داشت ترشی درست میکرد یه ذره از سرکه ها اضافه بود مادرم گفت اگه میخوای بیا بخورد منم از خدا خواسته فورا دوییدم و ته مونده سرکه ها رو یه جارفتم بالا . سرکه ها انقدر تند بود که نفسم بند اومد هر کاری کردم نفس بکشم نشد ترس کل وجودم و برداشت دور خونه میدوییدم و مادرم فکر میکرد دارم شوخی میکنم دنبال شیر اب میگشتم .

دوییدم تو اشپزخونه و فورا شیر اب و وا کردم و اب خوردم نفسم اومدبالا . انقدر ترسیده بودم که حد نداشت . مرگ و برای چند لحظه جلوی چشام دیدم . انقدر ترسیده بودم تا چند دقیقه تنم داشت میلرزید و بدنم بی حس بود . از اون روز به بعدهر وقت کسی سرفه میکنه فورا رنگم میپره . بعد از اون اتفاق سرکه و بند اومدن نفسم یه بار دیگه یادمه داشتم تخم مرغ اب پز میخوردم که رسیدم به زردش .

زرده تخم مرغ و که خوردم به خاطر خشک بودنش پرید تو گلوم و دوباره هر کاری کردم نفس بکشم نشد فورا رفتم اب خوردم . بازم رنگم پرید و خاطره سرکه برام زنده شد . با سرفه کردن هر کسی خاطرات تلخی برام زنده میشه و رنگم میپره . حالا بعد از این همه سال دوباره خاطرات سرکه برام زنده شده اما نه با سرفه دیگران با سرفه های خودم . دکتر گفت باید کار تو بزاری کنار .

کار کردن تو اون فضای الوده برای ریه هات سمِ . ریه هات حساس شده .چند روز استراحت کن و برو دنبال یه کار دیگه بگرد . گفتم دکتر جون نفست از جای گرمبلند میشه برای من با این سن و سال با این ریه های خرابی هم که تازه وبال گردنم شده کار گیر میاد مگه ؟ گفت من نمیدونم برای خودت میگم .

بعد از چند روز استراحت ومرخصی گرفتن دوباره صبح پا شدم و شیر داغ کردم و خوردم . تلوزیون و روشن کردم ببینم وضعیت هوا چطوره . زدم شبکه خبر . زیر نویس خبر و خوندم نوشته بود کلیه مدارس به دلیل الودگی هوا امروز در نوبت صبح و عصر تعطیل می باشد .

وضعیت آلودگی برای گروه های حساس در محدوده هشدار می باشد . نمیدونستم باید چیکار کنم از سرفه هام میترسم از ترس بچه هام میترسم از سر کار رفتن میترسم از سر کار نرفتن هم میترسم من موندم و ترس هام .

دخترم که خواب بود با صدای تلوزیون از خواب بیدار شدو سرش و از زیر پتو آورد بیرون ازم پرسید داری میری سر کار گفتم میخوام برم امانمیشه گفت چرا ؟ گفتم بازم هوا آلودست .  

نویسنده: مجتبی نظری پور

www.mohjat.net

مجتبی نظری پور
۲۸ آذر ۱۳۹۷
74 بازدید