داستان کوتاه طنز کارمند اداره ثبت احوال

داستان کوتاه طنز کارمند اداره ثبت احوال

بزدل دختره یا پسر؟

اداره ثبت احوال

مثل همیشه ساعت ۸ صبح وارد اداره شدم. امروز دقیقا میشه ۲۰ سال، ۲۰ سال گذشت. مثل برق و باد، ۲۰ سال اسامی مختلف و دیدم و ثبت کردم. بعضی موقع‌ها اشتباهی اسم یه عده‌ای رو جا به نوشتم. اسمای عجیب و غریب دیدم. مثلا چند سال پیش، یکی اومده بود میخواست اسم بچشو بزاره درد سر, ازش پرسیدم چرا؟ گفت آخه فامیلی من والدینِ، میخوام با اسم بچم جور در بیاد.

من سید ساروق ساریجانی سراسوجی ۴۸ ساله اهل استان یاسوج محله ساجرآباد از توابع سجریه کارمند اداره ثبت احوال کشور هستم.

فکر کردم شوخی میکنه شناسنامش و گرفتم، دیدم راست میگه، اسم خودش درخواست بود و فامیلیش والدین، گفتم واقعا اسمت درخواستِ والدینِ؟ گفته بله مگه چیه؟ اسم بچش رو ثبت کردم. شد دردسر والدین.

عجیب ترین اسمی که ثبت کردم پشه بود. نمیدونم چرا ثبت احوال با اینجور اسامی قدیما کاری نداشت و سخت گیری نمیکرد. آینده اون بچه نمیدونم چی میشد. یکی دیگه هم اسم بچشو میخواست بزاره چایی، گفتم واقعا میخوای اسم بچتو بزاری چایی؟ گفت دلیل داره، گفتم چی؟ گفت: من فامیلیم خشکِ میخوام اسم بچم و بزارم چایی که با هم بشه چایی خشک.

یه دختر داشت اسمش تَرو  بود. گفتم تَرو یعنی چی؟ گفت تَرو خشک. خلاصه انقدر ماجرا‌های عجیب و غریبی برام پیش اومد که نفهمیدم این ۲۰ سال چطوری گذشت.

یکی دیگه اومد شاد و خوش حال و خندون، از این آدمای بلا تکلیف، لباسای کَر و کثیف، مدارکش و داد، گفت میخوام شناسنامه بچم و ثبت کنم مدارکش رو چک کردم دیدم این بچه پنجمش ِکه به دنیا اومده. ازش پرسیدم حالا اسمشو میخوای چی بزاری؟ گفت: رو، گفتم: رو؟ گفت آره. پرسیدم چرا؟ معنیش چیه؟ گفت من فامیلیم دِل ِ به خاطر همین میخوام اسم بچم و بزار رو که با هم بشه رو دل. شناسنامش و نگاه کردم دیدم یه پسر داره اسمش هنِ که با فامیلیش میشد هندِل. یه بچه دیگه داشت اسمش بُزدِل بود. یادم رفت ازش بپرسم رو – هن و بز کدومشون دخترن و کدوم پسر.

نویسنده: مجتبی نظری پور

www.mohjat.net

داستان های کوتاه دیگر سایت را حتما از اینجا بخوانید

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد

0