شبی آرام دارد پیراهن مشکی خود را | متن مداحی | حاج حسن خلج

شبی آرام دارد پیراهن مشکی خود را می کند بر تن

شبی آرام دارد پیراهن مشکی خود را می کند بر تن

تمام اسمان رخت عزا می پوشد و با چشم ما از دور میبیند

که یک جای زمین هی میشود روشن

برای دیدن انجا ستاره در ستاره اسمان هم می کشد گردن

همان جا که سرش را می گذارد اسمان بر تربتش

در وقت سجده بار ها هر شب از انجا می رسد بر گوش اهل اسمان

اوای یا قیوم و یا محبوب یا غفار و یا ستار

با یا محیی یا رب

صدایی می کشد دست مرا و می برد با خود به سمت خیمه ای

در قلب این صحرا که بین ان

حبیب ابن مظاهر جمع کرده عده ای را و خودش رفته به منبر که

عزیزان ما همه فردا نباید اینکه بگذاریم ابناء بنی هاشم

بریزد خونشان در محضر فرزند زهرا

اه قبل از ما که بر عکس همه ضرب المثل ها

خون این ها هست از ما و تمام خلق رنگین تر

به این علت فدایی بنی هاشم شدن از زندگی هم هست شیرین تر

صدایی باز دستم را گرفت و

من به سمت دیگری رفتم به سمت خیمه ای که بود عباس علی در مجلس ان منبری

کسی که نیمی از حرف خودش را با نگاهش می کند تفهیم

و فردا ظهر را در حرف هایش می کند ترسیم

که ابناء بنی هاشم

صلات ظهر فردا ما همه باید نخستین جنگجویان امام خویشتن باشیم

همه قبل از صحابه در رکاب ان ذبیح ان کشته دور از وطن باشیم

من این تصویر ها را دیدم و خوشحال برگشتم

که اقا نیست تنها

با همین افکار مالامال برگشتم

ولی در واقع من از مجلس تشریح تل و خیمه و گودال برگشتم

در این اندیشه ها بودم صدایی خلوت من را بهم زد

چون صدای ممتد بوسه که زینب بس که زد بوسه

به زیر حنجر ارباب گویا ساخت بر ان مرقد بوسه

وداع زینب و ارباب مانند ودال حنجر است و اب

دو تا دلواپس بی تاب خصوصا اینکه این دوری به پایان می رسد

یک سال و نیم بعد

وداغع زینب و ارباب مثل روضه باز است

زوایایش به شدت مثل یک راز است

که زینب هم حواسش محو ارباب است و هم دلواپس خیمه

که در وقت وداع خود رقیه در پس خیمست

به این خاطر نگاه زینب و ارباب با هم حرف ها دارد

که گاهی چشم ها را دیدن خود هم صدا دارد

نیازی نیست خیلی حرف ها را با دهان گفتن

نیازی نیست خیلی حرف های خاص را در پیش چشم دیگران گفتند

نشود فاش کسی انچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

نگاهی کرد ارباب و میان خیمه زینب داستان را

قبل عاشورا چنین فهیمد

تمام صحنه ها را مو به مو می گفت با چشمش

امام و زینب ان ها را میان چشم اقا دید

به همراه ترک در میان دشت زینب هم ز هم پاشید

تمام صحنه ها را مو به مو میدید

سه شعبه باز می امد به یادش

هر کجا زینب گلو میدید

نگاه دیگری انداخت بر زینب که زینب جان به خود لرزید

که در چشم برادر دید شمر از قتلگاه امد

و خولی با سپاه امد

پر از سر نیزه ها و تیغ شد گودال

خودش را دید که بر روی تل از دیدن این صحنه

دارد می رود از حال و تازه می رسد با نیزه

از سویی سنان حتما زبانم لال

کشیدن یا نشستن یا بریدن یا شکستن

می شود عنوان این روضه

که هم او می کشید و هم حسین ابن علی

او اه اقا پا

نشستن نیز خود روضست وقتی می نشیدند زینب و

در روبرویش می نشیند تیر توی قلب اربابش

که تا پر می نشیند تیر و اقا تیر را تا در بیارد

میدهد هی پیچ و هی تابش

به شکل سنگ و ایینه تو از پا می نشینی زینب جان

شمر هم با چکمه هایش می نشیند بر سر سینه

صدای مبهم و تلخ شکستن می رسد از اخر گودال

که با پا شمر راه افتاده

از این سو به سمت دیگر گودال

بمیرم که صدای تلخ نعل اسب ها

می اید از گودال

صدای تلخ نعل اسب ها بر پیکر اقا زبانم لال

صدای تلخ نعل اسب ها زینب دوباره می رود از حال

صدای تلخ نعل اسب ها شد روضه تلخ وداع امشب

صدای تلخ نعل اسب ها می اید از حالبا به گوش خواهرش زینب

 

.
.

لطفا اشتباهات تایپی متن اشعار را اطلاع دهید.
کپی کردن اشعار تنها با ذکر لینک مهجه مجاز است.
استفاده تجاری از اشعار مورد رضایت نیست.
.
Mohjat.blogfa.com
Mohjat.net

.