پیمانکاری چکش دادگاه و خط تولید طناب دار و شلاق

پیمانکاری چکش دادگاه و خط تولید طناب دار و شلاق

داستان کوتاه طنز که حتما از خوندنش کلی میخندید و لذت میبرید

پیمانکاری چکش دادگاه و خط تولید طناب دار و شلاق

با کم شدن بازار کار تو ایران و خوابیدن خیلی از کار‌ها خیلی از آدما بیکار شدن. منم یکی از همون آدما. یه جوون ۲۸ ساله تو کلانشهر دود و سرب یعنی همین پایتخت خودمون تهران. چند سالی هست که این شاخه اون شاخه می‌پرم و به جایی نمیرسم. البته من خودم نمیخوام که این شاخه و اون شاخه بپرم هر چند وقت یه بار بهم سنگ میزنن مجبورم که این شاخه اون شاخه کنم . نه سرمایه ای نه زنی نه زندگی‌ای. بلاتکلیف تر از همیشه.

یه ظهر گرم تابستونی وسط ماه رمضون, تو مسیر رفت و برگشت بی نتیجه‌ی من از اتاق به یخچال و از یخچال به اتاق یهو نمیدونم چی شد یه فکری به سرم زد. با اینکه روزه بودم و قند خونم پایین بود و اصلا حوصله فکر کردن نداشتم، یه فکر بِکر به ذهنم رسید. فکر کنم تماشای غذا‌ها و چیزای شیرینِ تو یخچال، قند خونم آورد بالا، دیدم کارخونه‌ها دارن یکی یکی ورشکسته میشن، مردا و جوونا بیکار میشن و برای یه عده‌ای هم که اصلا کاری وجود نداره. پشت سرِ بیکاری بی پولیِ، پشت سرِ بی پولی دزدی و جنایتِ، پشت سرِ جنایت محاکمه و دادگاه، بعدش هم اجرای حکم.

دیدم وقتی عصبانیت زیاد بشه تشنج و خشونت تو دادگاه هم زیاد میشه وقتی قاضی بخواد آدمای تو دادگاه رو ساکت کنه باید هی چکش بکوبه. با توجه به شرایط عصبی‌ای که الان ایران، به خصوص تهران و بقیه شهرای بزرگ و صنعتی دارن، فکر کردم که کارم میگیره.

پیمانکاری چکش دادگاه و خط تولید طناب دار و شلاق

این فکر تو این اوج گرمای ظهرِ تابستون وسط ماه رمضون با قند خون پایین از من بعید بود، خودمم کلی تعجب کردم احتمالا فکر همسایه بوده خط رو خط شده افتاده تو فکر من. با یکی از رفقام که کارگاه نجاری داشت صحبت کردم و ایده‌ای که داشتم و براش توضیح دادم. اونم مثل خودِ من ورشکسته شده بود. تو کارگاهش پر از مُبلای ساخته شده بود که روشون کلی گرد و خاک نشسته بود, چون بنّایی و ساخت و ساز داشتن رو مبلا پر از خاک شده بود. از ایده‌ی من استقبال نکرد اما من بهش تضمین دادم که این ایده خیلی پولساز میشه.

 با دلسردی قبول کرد اما قشنگ معلوم بود که دلش راضی نیست. شروع کردم به بازاریابی و رفتم تو دادگاه‌های خانواده و جرائم عمد و غیر عمد با چند تا از این آدمایی که همراه مجرم میرفتن تو دادگاه‌ها هماهنگ کردم و یه پولی بهشون دادم که وسط بحث یهو الکی قاطی کنن و برن چکش قاضی رو بزنن بشکونن. چند جا موفق شدم و این اتفاق افتاد.

 بعد رفتم تو دادگاه ها و کارت ویزیت و تراکت پخش کردم. چند روز اول خبری نبود تا اینکه یکیشون تماس گرفت. ۱۰ تا چکش سفارش داد. با رفیقم شروع کردیم به ساختن. از چوبای به درد نخور و پوک برای ساختن چکش استفاده کردیم تا وقتی قاضی یه بار میزنه بشکنه و دوباره بهمون سفارش بدن، اینطوری شد که کارمون رو شروع کردیم.

باور کردنی نبود، از ساختن روزی ۳۰ تا چکش رسیدیم به روزی ۱۰۰۰ تا، تعداد کارگرا رو زیاد کردم و یه کارگاه خوب تو شمال تهران اجاره کردم. دیگه اون آدم سابق نبودم، وضع مالیم از این رو به اون رو شده بود. هر روز که آمار طلاق و جرائم و بیکاری و عصبانیت و خشونت تو جامعه بیشتر میشد من وضع مالیم بهتر و بهتر میشد.

پیمانکاری چکش دادگاه و خط تولید طناب دار و شلاق

 اسم شرکتم رو گذاشتم ” سکوت گستر عدل محور “. بعد از یک سال کار مداوم و تولید انبوهِ چکش،  به این فکر افتادم که تو شهر‌ها و اُستان‌های مختلف شعبه بزنم، تو کل کشور حدودا ۱۲ تا شعبه تاسیس کردم. کارم خیلی خوب شده بود، هر چند وقت یه بار به هر کدوم از شعبه‌هام سر میزدم و آمارشون رو میگرفتم.

بدترین و کم درآمد ترین شعبه‌هایی که داشتم اولی یزد بود و دومی شیراز. آمار طلاق و خشونت تو اُستان یزد خیلی کم بود. مردم بیشتر یا مشغول ساختن بناهای تاریخی و مساجد بودن یا داشتن نماز میخوندن و روضه برگزار میکردن به خاطر همین آمار طلاق تو یزد پایین بود دادگاه‌ها هم تقریبا بی کار بودن. تو شعبه‌ی شیراز هم که کلا کاسبی تو هر زمینه‌ای خوابیده چون اصلا مردم حوصله ندارن خشونتی بروز بِدَن، اصلا از خونه بیرون نمیان،  حوصله دعوا و خشونت ندارن، اما بقیه شعبه‌هام فوق العاده بودن و داشتن هر روز بهتر و بهتر میشدن.

 یه ایده‌ی دیگه هم داشتم که اصلا عملی نشد اونم این بود که میخواستم خط تولید شلاق و طناب دار و راه اندازی کنم اما نشد. تا اینکه انتخابات ریاست جمهوری پیش اومد. مردم به آقای ” گل و بلبل زاده ” رای دادن. وقتی که ایشون شدن رئیس جمهور همه مشکلات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و اخلاقی رو حل کردن به خاطر همین دیگه نه بیکاری و خشونتی بود نه طلاق و از این چیزا. مردم همه به هم احترام میزاشتن و کسی حق کس دیگه‌ای رو نمی‌خورد، اونم به خاطر این بود که همه پولدار شده بودن.

همه‌ی زندان‌ها و دادگاه‌ها رو جمع کردن به جاش بابا ارزونی زدن. مردم همه خوشحال و خندون، من مونده بودم و شرکت ورشکسته‌ی “سکوت گستر عدل محور“.

نویسنده: مجتبی نظری پور

www.mohjat.net

مجتبی نظری پور
۲۴ آذر ۱۳۹۷
61 بازدید