محرم 99 کلیک کنید

حاج محمود کریمی – شب حرم شب احرام شام تاسوعاست

شب حرم شب احرام شام تاسوعاست 

شب حرم شب احرام شام تاسوعاست

میان خیمه‌ اصحاب روضه‌ زهراست

شب است و باز به گِرد خیام میگردد

دوباره دور خیام امام میگردد

صدای پای نگهبان خیمه می ‌آید

دوباره خواب به چشمان خیمه می‌ آید

کسی خیال حرم را نمیکند تا اوست

سکینه صحبت غم را نمیکند تا اوست

علم به دوش علمدار تا قدم میزد

هراس را به دل دشمنان رقم میزد

اگر صدای قدم هاست جای غربت نیست

میان لشکر دشمن نگرد جرأت نیست

به مشک سمت حرم برده آب را عباس

حرام کرده به بیگانه خواب را عباس

گذشته نیمه ‌ای از شب مدام میگردد

شب است و باز به گِرد خیام میگردد

که دید بین سیاهی شب کسی ‌آید

ز دور سمت امیر عرب کسی ‌آید

به خشم خیره شده شیر هاشمی غرید

نهیب غرش عباس در فضا پیچید

که هستی این همه جرأت به خویشتن دادی

و دودمان خودت را به سوختن دادی

علم ندیده ای از دور با علمدار است

چگونه آمده ای چشم خیمه بیدار است

اگر قدم ز قدم روی خاک برداری

قدم به خاک نخورده دو چاک برداری

کلام او که به پایان رسید جانش سوخت

صدای ناله‌ زینب شنید جانش سوخت

به روی چشم زمین ماه خاندان افتاد

زمین به پیش قدم های آسمان افتاد

مرا ببخش چرا آمدید تا اینجا

سلام حضرت بانو شما کجا اینجا

دو پلک خسته‌ خاتون کربلا وا شد

شروع زمزمه اش ذکر واحسینا شد

رسیده ‌ام که ببینی مرا قراری تو

وصیت پدرم را به یاد داری تو

گرفت دست تو و گفت ای توان حسین

همیشه جان تو و جان کودکان حسین

چه شد که خاک به دامان و چنگ بر جامه است

ببین به خیمه‌ مان صحبت امان نامه است

جهان به چشمِ علمدار تار تر شده بود

تمام قامت عباس شعله ور شده بود

میان شب عرق شرم از جبین میریخت

سرش به زیر چه اشکی بر آن زمین میریخت

گرفت چادر بانو و بال و پر میزد

برای غربت او داد از جگر میزد

سوار رُفرُف خود شد توان به مرکب داد

علم به دوش گرفت و توان به زینب داد

کشید تیغ دو سر را به دور سر چرخاند

سپاه را به نگاهی به جنبشی لرزاند

رگی به صفحه‌ پیشانی‌اش تورم کرد

تمام لشکر شب دست و پای خود گم کرد

دوباره مرکب خود را به رقص آورده

شبیه سینه‌ آتش فشان تلاطم کرد

به بیرقی که به دوشش نهاده موج افتاد

امیر سمت حرم آمد و تبسم کرد

کشیده نعره که امشب امانتان ببُرم

برای حرف امان نامه دودمانتان ببُرم

به زخم تیغ علی بازوانتان شکنم

به ضربه ‌ای همه‌ استخوانتان شکنم

رسید ظهر دَهم نوبت علمدار است

تنش به روی زمین های گرم خون بار است

وزید سوز حزینی به خیمه‌ گاه رباب

که ای برادر تشنه برادرت دریاب

میان علقمه خونش به راه افتاده

دو چشم خون شده و از نگاه افتاده

کنار پیکر او بوی یاس پیچیده

شکسته مادری آنجا به آه افتاده

حرامیان همه با نیزه های خود رفتند

امیر مانده و در قتلگاه افتاده

حسین میرسد و جمع میکند او را

میان راه چرا تکه ماه افتاده

به پا بخیز که سمت حرم کسی نرود

ببین به خیمه زینب نگاه افتاده

شاعر: حسن لطفی

 

 

شب حرم شب احرام شام تاسوعاست

.
.

لطفا اشتباهات تایپی متن اشعار را اطلاع دهید.
کپی کردن اشعار تنها با ذکر لینک مهجه مجاز است.
استفاده تجاری از اشعار مورد رضایت نیست.
.
Mohjat.blogfa.com
Mohjat.net

.

 

 

 غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.
0