متن شعر
دریا کشید نعره صدا زد مرا بنوش
غیرت نهیب زد که به دریا بگو خموش
وقتی که آب را به روی آب ریختی
آمد چو موج در جگر بحر خون به جوش
گفتی به آب آب چه بی غیرتی برو
بی آبرو به ریختن آبرو مکوش
آوردمت به نزد دهان تا بگویمت
بشنو که العطش رسد از خیمه ها به گوش
بر کام خشک یوسف زهرا شدی حرام
با آن که خوردن تو حلال است بر وحوش
تـو موج میزنی و علی اصغر از عطش
گاهی به هوش آید و گاهی رود ز هوش
از بس که آب آب شنیدم ز تشنگان
دیگر نفس به سینه تنگم شده خروش
در آب پا نهادم و بر خود زدم نهیب
گفتم بسوز از عطش و آب را ننوش
بالله بود ز رشته عمرم عزیز تر
این بند مشک را که گرفتم به روی دوش
میثم هزار بار اگرت سر ز تن بُرند
چشم از محبت علی و آل او مپوش
شعر: استاد سازگار
.
![]()
سید مهدی میرداماد
برای مشاهده جدیدترین اشعار
به صفحه اصلی سایت مراجعه کنید
Telegram | Eitaa | Bale | Rubika
مهجه در فضای مجازی؛ به ما بپیوندید
مهجه | دانلود و پخش آنلاین مداحی و مولودی همراه متن شعر