شهادت امام کاظم

ای کتاب ثنای تو قرآن | متن شعر | سید مهدی میرداماد

ای کتاب ثنای تو قرآن

ای کتاب ثنای تو قرآن

وی ثنا گسترت خدای جهان

حُسن یزدان به چهرت پیدا

سِر هستی به سینه ‌ات پنهان

دشمنی با تو تلخ ‌تر از کفر

دوستی با تو خوش تر از ایمان

بارش رحمت تو بی ‌آغاز

دفتر مِدحَت تو بی‌ پایان

دل شیر خدا ز تو روشن

جان ختم رسل تو را قربان

خانه خاکی تو قبله دل

حجره کوچک تو کعبه جان

خادم کوی فضه‌ ات حوری

عاشق روی قنبرت غِلمان

قصه عصمتت نه حد سخن

گفتن مدحتت نه کار بیان

بذل یک نان تو کند نازل

سوره هل اتی علی الانسان

کیستی تو که مصطفی میگفت

جان بابا فدات فاطمه جان

کیستی ای تجلی توحید

کیستی ای حقیقت ایمان

کیستی ای محبتت جنت

کیستی ای عداوتت نیران

کیستی ای فراق تو همه درد

کیستی ای وصال تو درمان

کیستی تو که در هجوم ستم

آمدی حافظ امام زمان

برتر از درک و دانش همه ‌ای

چه بخوانم تو را که فاطمه ‌ای

ای به شخصت خدا رسانده سلام

وی نبی پیش پات کرده قیام

خجل از قصه غمت تاریخ

سر فراز از شهادتت اسلام

چهره ‌ات نور بخش قلب علی

سینه ‌ات بوسه‌ گاه خیرالانام

همه زن ها تو را کنیز کنیز

همه مردان تو را غلام غلام

خاکسار درت فقیر و غنی

جان نثار رهت خواص و عوام

مست و دیوانه مناجاتت

ساکنان فلک به شب هنگام

عمر هستی به پیش عمر کمت

همچنان آفتاب بر لب بام

مهر تو در دل علی دائم

مدح تو بر لب رسول مدام

دختر اطهر و بزرگ رسول

مادر یازده امام همام

باید از آن پدر چنین دختر

زیبد از این ائمه این سان مام

ز آن پیمبر تو را درود درود

زین امامان تو را سلام سلام

ای بیان نبی همیشه به لب

وی زبان علی هماره به کام

من چه آرم به مدح و منقبتت

که خدایت نهاده فاطمه نام

مصطفی سینه تو را بوید

کز تو بوی خدا رسد به مشام

میرسد از مزار گمشده ‌ات

به هر آزاده این خجسته پیام

سر سپردن به پای دوست حلال

دست دادن به دست غیر حرام

آنکه گیرد ز فاطمه تعلیم

پیش ظالم نمیشود تسلیم

تو بهین دخت سید البشری

کفو یکتا ولی دادگری

روح بین دو پهلوی احمد

پاره پیکر پیامبری

به چه خوبان کنند وصفت را

که ز هر خوب تر تو خوب تری

تو به بستان بزم حلم گلی

تو به نخل بلند علم بَری

تو به آینده و گذشته گواه

تو ز هر وصف خوب تو خوب تری

تو نبی را چراغ چشم و دلی

تو علی را ستاره سحری

همگان ذره‌ اند و تو خورشید

دگران دیگرند و تو دگری

زن پاکیزه را تویی اسوه

مرد آزاده را تو راهبری

پدر از تو همیشه مفتخر است

چون تو کز او هماره مفتخری

تو چه نخلی که تا جهان برپاست

از ثمر های نور باروری

تو چه مرد آفرین زنی بالله

که فراتر ز وهمِ هر بشری

تو چه حُسنی که همچو حُسن خدای

همه جا پر فروغ و مستری

تو چه ماهی که برتر از مهری

تو چه نجمی که بهتر از قمری

تو به هیجده بهار از چه سبب

پیر گردیده عازم سفری

بین یارانت از فراموشی

همچو اشک فتاده از بصری

شهر تنگ است بهر گریه تو

که تو در کوه و دشت رهسپری

در ره حفظ جان شوهر خویش

شاهد مرگ نازنین پسری

از خداوندگار و خلق مدام

به تو و محسنت درود و سلام

ای کلام تو آیت محکم

وی پیام تو در وجود حَکَم

قطره آبی ز چشمه ‌ات هستی

کف خاکی ز مقدمت آدم

به هوای تو عقل دیوانه

به حریم تو روح نا محرم

همگان سائل درت ما نیز

دگران برخی رهت من هم

تا کنم از فضائل تو بیان

تا زنم از مدایح تو رقم

نطق کوتاه و الکن است زبان

دست لرزان و عاجز است قلم

از غلامیت سر فراز عیسی

به کنیزیت مفتخر مریم

جان فدای تنت نفس و نفس

سر نثار رهت قدم به قدم

قامت دین ز خطبه‌ های تو راست

کمر کفر ز احتجاج تو خَم

مدح خوانت خدای بی همتا

دست بوست پیمبر اکرم

عدم از یک نظاره‌ ات هستی

هستی از یک اشاره تو عدم

طرف هستی به بخششت کوچک

عمر گیتی به شکر لطف تو کم

آن بهشتی که شد ز بوی خوشت

گلشن جان مصطفی خرم

در مقامی که خواجه لولاک

میزند دم به دم ز وصف تو دم

من و مدح تو وای اگر فردا

بشمارند مدحتم را ذم

چه کنم دل نمیشود آرام

تا زبان از ثنات بر بندم

ای یکی ذره از لقایت مهر

وی یکی قطره از عطایت یم

باغ دین از تو خرم است که تو

قد نمودی به پیش کفر علم

پیش سیل ستم به حفظ امام

ایستادی چو کوه بس محکم

ثمر نارست ز شاخه فتاد

نخله قامتت شکست به هم

دین ز تو سر فراز گشت و خمید

قامتت زیر بار محنت و غم

گر تو را آنچنان قیام نبود

از خدا و رسول نام نبرد

در دل انبیا امید تویی

بر لب اولیا نوید تویی

آن که مانند قدر مجهولش

قبر او مانده نا پدید تویی

آن که اسلام سرفراز از او

و آن که قدش ز غم خمید تویی

آن که چون زینب و حسین و حسن

پاک فرزند پرورید تویی

آن که جز باب و شوهر و پسرش

هیچ مردی و را ندید تویی

آن که روحی فداک یا زهرا

از لب مصطفی شنید تویی

آن که ذکر سلامش از معبود

بار ها بار ها رسید تویی

آن که هر روز شرح تاریخش

نهضتی تازه آفرید تویی

آن که با تیغ احتجاج و بیان

پرده خصم را درید تویی

آن که در موج دشمنان تنها

به دفاع علی دوید تویی

آن که در راه حفظ جان علی

رنج هستی به جان خرید تویی

آن که در ماتمش به نا گه رنگ

از رخ مرتضی پرید تویی

آنکه بر خاک قبر گمشده‌اش

کس گل و لاله‌ ای نچید تویی

آنکه در آفتاب دست عدو

سایبان و را برید تویی

صحنه تیره قیامت را

خوش ترین پرتو امید تویی

مکتب زنده ولایت را

اولین مادر شهید تویی

نوجوانی که در بهار شباب

مویش از غصه شد سفید تویی

سوگواری که در بیابان‌ها

از جگر ناله میکشید تویی

شرح اندوه درد و رنج و غمت

هست پیدا ز غربت حرمت

تا جمال تو بنگرد با چشم

گشته ختم رسل سرا پا چشم

میشود غرق نور وجه الله

چون به روی تو میکشد وا چشم

به قدوم تو اولیا را سر

به مزار تو انبیا را چشم

بر درت ملتجی ز هر سو دل

وز غمت خون فشان به هر جا چشم

گرد روب مزار گمشده‌ ات

حور با طره و ملک با چشم

خاک راه گدات را نازم

کز غبارش شود مداوا چشم

خورده از گریه تو صحرا خون

گشته در ماتم تو دریا چشم

شیر حق بین آن همه دشمن

داشت بر یاری تو تنها چشم

حامی مرتضی شدی که عدو

بست از حرمت تو زهرا چشم

آن چنان زد به صورتت سیلی

که رخت شد کبود حتی چشم

باز شد راه غصه‌ ها به علی

تا تو بستی ز دار دنیا چشم

همه بستند ره بر آن مظلوم

از پی یاریش تو بگشا چشم

تا شفاعت کنی ز امت وی

مصطفی راست بر تو فردا چشم

تا نهی پا به عرصه محشر

تا گشایی به اهل عقبی چشم

خلق را آید از خدا فرمان

که ببندید پیر و برنا چشم

به اَب و اُم و شوی و ابنائت

روز محشر مگیر از ما چشم

من محزون ز شرم گردم آب

بگشایم به نامه ‌ام تا چشم

نیستم جز سرشک خونینی

فاطمه فاطمه اغیثینی

ای تو اُم رسول و اُم کتاب

وی خدایت بتول کرده خطاب

ای که پیش از شب ولادت خویش

هوش بردی ز مام و دل از باب

چون خداوندگار سائل را

پیشتر از سوال داده جواب

دشمنی با تو در ممات آتش

دوستی تو در حیات چو آب

همه پیغمبران تمام امم

به تو محتاج خاصه روز حساب

گرنیانی به صحنه محشر

آید از هر طرف عذاب عذاب

آب دریات خوش تر از مِی خُلد

ریگ صحرات بهتر از دُر ناب

بی ولای تو هیزم ناراست

جن و انس ار بیاورند ثواب

همه اوصاف مصطفی در توست

بوی گل از چه خوش بُود ز گلاب

تو همان کوثری که در موجت

هشت جنت بود چو هشت حباب

مرکب سائل تو را بوسند

در زمین پا و در سپهر رکاب

بی ولای تو هر که خواست بهشت

تشنه‌ ای بود در خیال سراب

گنهم میکشد به سوی جحیم

به حسینت قسم مرا دریاب

پا ز کویت نمیکشم هرگز

گر شود بر سرم سپهر خراب

در جوانی دهند هر کس را

قامت سرو و چهره شاداب

از چه قد خم و رخ نیلی

شد نصیب تو در بهار شباب

بوَد اَجر رسالت پدرت

که به آزردنت کنند شتاب

کودکانت به یک دیگر گفتند

رفت مادر میان کوچه ز تاب

به که گویم که تا سحر از درد

چشم بیدار تو نرفت بخواب

چشم بیدار تو به ما آموخت

در ره حق چگونه باید سوخت

ای خداوند را خجسته جمال

وی رسول خدا به قدر و جلال

وی به تشریف دست بوسی تو

الف قامت محمد دال

عقل ‌ها در فضائلت شده مات

نطق‌ ها در مدایحت همه لال

مدح تو ذکر انبیا همه دم

وصف تو کار اولیا همه حال

پدرت مستمع به محفل قُرب

مادحت ذات قادر متعال

جسم را از عنایتت دل و جان

روح را از محبتت پر و بال

گر همه جن و انس بنویسند

سخنی در ثنای تو است محال

گو بکوشند تا زنند رقم

بلکه یک جمله در ثنای بلال

کس چه آرد به مدحتت که تویی

افتخار خدا و احمد و آل

از ازل بوده تا ابد هستی

که تو را گفته عمر هجده سال

آسمان و زمین نه بلکه وجود

به وجود تو دارد استقلال

چون قبولش به بندگی کردی

بود جبریل را بهین اقبال

هر که راه هدایت تو نجست

سخت گمگشت در طریق ضلال

میتوان خاک قنبرت بوسد

گر رسد عارفی به اوج کمال

ناز باید به باغ خلد که هست

خاک کوی تو منتهی الامال

انبیایند سر فراز از تو

گر چه قدّت خمید همچو هلال

به دفاع علی کمر بستی

که ز خونت به سینه ماند مدال

پا فشردی پی دفاع علی

دست مشکل گشایت رفت ز حال

خواستی تا بری به خانه و را

لیک قنفذ تو را نداد مجال

تو بقا بخش دین و قرآنی

اسوه هر زن مسلمانی

شاعر: استاد سازگار

 

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است.

وبلاگ مهجه: www.mohjat.blogfa.com

مهجه |  www.Mohjat.net

@mohjat_net

 

 گلچین  غلط املایی
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.
0