روز ها را با توسل کردنم شب می کنم

روزها را با توسل کردنم شب میکنم

دارم از این ناحیه خود را مقرب میکنم

خلق تحویلم نمیگیرند تحویلم بگیر

تو که تحویلم نمی گیری همش تب میکنم

دیشبم از دست رفت و حسرتش را می خورم

گرچه امشب آمدم گریه به دیشب میکنم

عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده ام

خویش را دارم به دیوانه ملقب می کنم

اختیار عبد یا رب را به دست من دهند

اختیارن خویش را عبد و تو را رب می کنم

من که عادت کرده ام شب ها به درس عاشقی

روز ها فکر فرار از دست مکتب می کنم

گفت کارت چیست گفتم چند سالی میشود

کفش های گریه کن ها را مرتب می کنم

من تمام خلق را یک روز عاشق می کنم

من تمام شهر را از تو لبالب می کنم

هر سحر از پنج تن گریه تقاضا کرده ام

هر چه را که داده اند یکجا خرج زینب می کنم

 

 

لطفا اشتباهات تایپی در بین متن اشعار را اطلاع دهید

کپی برداری از اشعار تنها با ذکر منبع و لینک سایت مهجه مجاز است

www.mohjat.blogfa.com

www.Mohjat.net