تاریخ انتشار:
بازدید: 1932 بازدید


چه غروب غم انگیزی روی نیزه اشک میریزی
بچه ها رو تنت افتادن شبیه برگای پاییزی
فریاد زدن تا که رو سینه نشست داد زدن
نگو برو بر میگردونه چرا تن تو رو
پرپر زدی نفس آخرو بی سر زدی
چه غروب غم انگیزی نداره زخم دلم مرحم
روم نمشیه که بگم داداش
بسته دستامو یه نا محرم
خیمت حسین سوخته با موی رقیت حسین
هی اومدن منو قربه الی اللهی زدن
با کعب نی میبرن ناموستو بزم می
چه غروب غم انگیزی میدونی تو بدترین حالم
بین تیر و نیزه و شمشیر دنبال تنت تو گودالم
با قلب خون دیدم انگشتو برید ساربون
انگشترت بود تو دستش سیلی زد به دخترت
غوغا شده روی حرمله به روم وا شده
.
.
شب پنجم محرم ۱۳۹۹ حاج رضا هلالی
لطفا اشتباهات تایپی متن اشعار را اطلاع دهید.
کپی کردن اشعار تنها با ذکر لینک مهجه مجاز است.
استفاده تجاری از اشعار مورد رضایت نیست.
.
Mohjat.blogfa.com
Mohjat.net
.